حکایتهای”آ شیخ رضا”
فایل صوتی
مسافر:
حکایتهای”آ شیخ رضا”
داستان آن شیخ سفر کرده
خدا بیامرزد پدرم را، که نه تنها استاد و معلم بود، بلکه استاد اخلاق من نیز بود. یک روز،
با “آ شیخ رضا” به سینما رفتیم. در آنجا، یکی از شاگردانش به پدرم نزدیک شد و بعد از احوالپرسی و با چشمانی پر از التماس گفت: «آقا، لطفاً برای ما بلیت بگیرید!» او به شدت درخواست میکرد و با التماس میکرد و میگفت: «تو را خدا، برای ما هم بلیت بگیر.»
با اینکه دلم برای آن جوان سوخت، پدرم با قاطعیت پاسخ داد: «نه، من بلیت نمیگیرم.» هر چقدر من و آن جوان اصرار کردیم، او به هیچ وجه کوتاه نیامد. وقتی وارد سینما شدیم، من با ناراحتی از پدرم پرسیدم: «چرا بلیت نگرفتی؟ این همه التماس کرد، او شاگردت بود.»
پدرم با آرامش گفت: «پسرم، اگر من برای او بلیت میگرفتم، یاد میگرفت که با گدایی کارش را جلو ببرد. اگر همیشه به دیگران وابسته باشد، هیچگاه نمیتواند روی پای خودش بایستد. من به عنوان معلم وظیفه دارم به او بیاموزم که در زندگی باید به خود متکی باشد. حالا برو و فیلمت را ببین و از آن لذت ببر.»
این درس پدرم همیشه در ذهنم ماند و به من یاد داد که در زندگی باید تلاش کنم و به جای وابستگی به دیگران، خودم را بسازم.
1 دیدگاه