مردباش |یک جمله، یک زخم؛ وقتی فهمیدم هنوز حرف زدن را بلد نیستم.
رادیو مسافر تقدیم میکند.
مقدمه
سلام دوستان؛
من مسافری در این دنیا و همسفر شما هستم. سپاسگزار قدرت مطلق هستم که به من فرصت داد تا ببینم، تجربه کنم و به آگاهی برسم.
گاهی یک اتفاق ساده در زندگی، میتواند آینهای روبهروی انسان قرار دهد؛ آینهای که در آن نه دیگران، بلکه خود واقعیمان را میبینیم.
این داستان، یکی از همان اتفاقهاست.
داستان مسافری که بارها ترک کرده بود و دوباره برگشته بود؛ اما در نهایت، چیزی به من یاد داد که شاید سالها در موردش صحبت کرده بودم، اما هنوز واقعاً آن را نفهمیده بودم:
محبت.
مسافری که بارها برگشته بود
یکی از مسافرانی که با مجموعه ما همکاری میکند، بارها تلاش کرده بود از اعتیاد رها شود. چندین بار ترک کرده بود و دوباره به مصرف برگشته بود.
روزی در ماشین با هم نشسته بودیم و صحبت میکردیم.
در میان صحبتها، با نیت اینکه به او انگیزه بدهم، به او گفتم:
«بیا مرد باش و این بار در مسیر ثابت بمان.»
او دستش را جلو آورد، با من دست داد و گفت:
«باشه.»
همان لحظه تصور میکردم حرف خوبی زدهام.
فکر میکردم شاید این جمله بتواند به او انگیزه بدهد که محکمتر بایستد و در مسیر بماند.
اما نمیدانستم همین جمله، قرار است درس بزرگی به من بدهد.
روز بعد؛ اتفاقی که همه چیز را تغییر داد
قرار بود فردای آن روز به دفتر ما بیاید و کار بنایی انجام دهد.
در حین کار، هنگام استفاده از دستگاه، دستش آسیب دید و شروع به خونریزی کرد.
بچهها به او گفتند:
«بریم بیمارستان، دستت رو بخیه بزنیم و پانسمان کنیم.»
اما قبول نکرد.
گفت:
«نه، خوب میشه. چیزی نیست.»
کار ادامه پیدا کرد.
با همان دست آسیبدیده دوباره مشغول کار شد و وضعیت دستش بدتر شد.
وقتی به من خبر دادند، با او تماس گرفتم و گفتم:
«این کار رو بذار برای بعد. برو استراحت کن. دستت آسیب دیده.»
اما جوابش برای من عجیب بود.
گفت:
«من کارم رو باید تموم کنم. من قول دادم.»
شب هم دستش را درمان نکرد و حتی روی آن آهک ریخت و فردای آن روز دوباره به سر کار آمد.
باز هم به او گفتم استراحت کند.
اما دوباره همان جمله را تکرار کرد:
«من قول دادم… قول دادم مرد باشم.»
همانجا چیزی درون من شکست
در آن لحظه، من شرمنده شدم.
نه از او؛
از خودم.
ناگهان فهمیدم جملهای که من با تصور «انگیزه دادن» به او گفته بودم، چگونه در ذهن او تبدیل شده است به یک تعهد سنگین.
من فقط گفته بودم:
«مرد باش.»
اما او شاید از این جمله چنین برداشت کرده بود:
«اگر خسته شدم، نباید بگویم.»
«اگر آسیب دیدم، نباید کنار بکشم.»
«اگر بدنم درد گرفت، باید ادامه بدهم.»
«چون قول دادهام، باید به هر قیمتی ثابت کنم که مرد هستم.»
و آنجا بود که فهمیدم:
کلمات ما فقط کلمه نیستند.
کلمات میتوانند آدمی را بلند کنند یا زمین بزنند.
میتوانند امید بدهند یا فشار ایجاد کنند.
میتوانند مرهم باشند یا زخم.
گاهی کلمات از گلوله هم خطرناکترند
ما معمولاً وقتی از آسیب حرف میزنیم، به رفتارهای بزرگ فکر میکنیم.
اما گاهی یک جمله ساده میتواند تأثیری عمیقتر از چیزی داشته باشد که تصور میکنیم.
یک جمله تحقیرآمیز.
یک قضاوت.
یک سرزنش.
یک «تو باید…»
یک «تو چرا نمیتونی؟»
یا حتی جملهای که با نیت خوب گفته شده، اما بدون شناخت شرایط طرف مقابل.
کلمات میتوانند مانند شمشیر باشند.
شمشیری که دیده نمیشود، اما زخم آن ممکن است مدتها باقی بماند.
پس قبل از اینکه چیزی به دیگری بگوییم، شاید لازم باشد از خودمان بپرسیم:
آیا حرف من قرار است او را بلند کند یا فقط فشار بیشتری روی او بگذارد؟
من آمده بودم دیگران را درست کنم!
این اتفاق یک سؤال بزرگتر را برای من ایجاد کرد.
من با چه حقی میخواهم دیگران را درست کنم؟
آیا خودم کامل شدهام؟
آیا خودم تمام اشتباهاتم را اصلاح کردهام؟
آیا خودم در مسیرم ثابت قدم هستم؟
آیا من هنوز نیاز به آموزش، تغییر و آگاهی ندارم؟
من ناگهان دیدم که شاید به جای اینکه کنار یک مسافر بنشینم و دستش را بگیرم، تبدیل شدهام به یک ناظم.
به او میگویم:
«تو باید درست بشی.»
«تو باید منظم باشی.»
«تو باید قوی باشی.»
«تو باید ثابت باشی.»
اما یک سؤال اساسی وجود دارد:
مگر من خودم درست شدهام؟
مسافر، به محبت نیاز دارد؛ نه به قاضی
یک مسافر ممکن است با هزار زخم وارد مجموعهای شود.
شاید از خانه رانده شده باشد.
شاید خانوادهاش دیگر به او اعتماد نداشته باشند.
شاید بارها شکست خورده باشد.
شاید خودش هم از خودش خسته شده باشد.
حالا وقتی چنین انسانی به سمت ما میآید، چه چیزی باید دریافت کند؟
یک قاضی؟
یک ناظم؟
یک فهرست از بایدها و نبایدها؟
یا یک انسان که به او بگوید:
«من اینجا هستم. بیا با هم جلو برویم.»
شاید گاهی مهمترین کاری که میتوانیم برای یک انسان انجام دهیم، این نیست که به او بگوییم چگونه زندگی کند؛
بلکه این است که کنارش بمانیم تا خودش دوباره توان ایستادن پیدا کند.
محبت به معنای بیقانونی نیست
محبت به این معنا نیست که نظم و مسئولیت را کنار بگذاریم.
مسیر درمان، به نظم، تعهد و مسئولیت نیاز دارد.
اما بین نظم همراه با محبت و نظم همراه با فشار تفاوت بزرگی وجود دارد.
میتوان قانون داشت، بدون اینکه انسان را تحقیر کرد.
میتوان انتظار داشت، بدون اینکه شخصیت فرد را زیر سؤال برد.
میتوان تذکر داد، بدون اینکه او را شکست.
میتوان گفت:
«این کار درست نیست؛ بیا ببینیم چطور میتوانیم درستش کنیم.»
به جای اینکه بگوییم:
«تو درست نیستی.»
این تفاوت کوچکی در کلمات است، اما میتواند تفاوت بزرگی در قلب یک انسان ایجاد کند.
آن مسافر، معلم من شد
آن روز، آن مسافر چیزی به من یاد داد که شاید هیچ کتابی نمیتوانست به این شکل به من یاد بدهد.
او به من نشان داد که محبت فقط یک کلمه نیست؛ یک رفتار است.
محبت یعنی قبل از قضاوت کردن، شرایط انسان مقابل را ببینیم.
محبت یعنی قبل از دستور دادن، گوش بدهیم.
محبت یعنی قبل از اینکه بگوییم «تو باید تغییر کنی»، از خودمان بپرسیم:
من برای تغییر خودم چه کردهام؟
و شاید مهمتر از همه:
محبت یعنی بفهمیم انسانی که روبهروی ما ایستاده، ممکن است بیشتر از هر چیز دیگری، به یک نفر نیاز داشته باشد که او را بفهمد.
من هنوز باید یاد بگیرم
امروز اگر بخواهم صادقانه بگویم، باید اعتراف کنم:
من هنوز حرف زدن را بلد نیستم.
هنوز باید یاد بگیرم چه زمانی صحبت کنم.
چه زمانی سکوت کنم.
چه زمانی تذکر بدهم.
چه زمانی فقط گوش بدهم.
و مهمتر از همه، چگونه با یک انسان زخمی، با محبت رفتار کنم.
من آمدهام که دیگران را نجات بدهم، اما آن روز فهمیدم که خودم هم هنوز به نجات نیاز دارم؛ نجات از جهل، قضاوت، غرور و تصور اینکه همیشه میدانم چه چیزی برای دیگری بهتر است.
محبت؛ درس بزرگی که آن روز گرفتم
آن مسافر شاید خودش نمیدانست، اما برای من یک کلاس درس شد.
او به من یاد داد که گاهی انسانها با یک جمله، سالها در ذهن خودشان زندگی میکنند.
به من یاد داد که مسئولیت ما فقط رفتارمان نیست؛ مسئولیت کلماتمان هم هست.
و به من یاد داد که اگر قرار است در مسیر درمان و رهایی کنار انسانها باشیم، قبل از هر چیز باید انسان بودن را یاد بگیریم.
نه قاضی باشیم.
نه ناظم.
نه کسی که فکر میکند خودش کامل شده و آمده دیگران را درست کند.
بلکه یک همسفر باشیم.
کسی که دست دیگری را میگیرد و میگوید:
«بیا، با هم حرکت کنیم.»
سخن پایانی
از خدای رحمان میخواهم مرا به خاطر نادانیها، قضاوتها و اشتباهاتم ببخشد.
از او میخواهم قبل از اینکه بخواهم دیگران را تغییر دهم، کمکم کند خودم را ببینم.
کمکم کند کلماتم مرهم باشند، نه زخم.
کمکم کند حضورم برای یک مسافر، امنیت باشد، نه فشار.
و اگر روزی انسانی با قلب شکسته، خسته و درمانده به سمت من آمد، به جای اینکه به او بگویم:
«تو باید درست بشوی»
بتوانم با تمام وجود بگویم:
«من هم مسافرم؛ بیا با هم راه برویم.»
آن روز فهمیدم شاید یکی از بزرگترین درسهای این مسیر، فقط ترک یک ماده یا تغییر یک رفتار نیست.
گاهی باید نگاه خودمان را ترک کنیم.
قضاوت خودمان را ترک کنیم.
غرور خودمان را ترک کنیم.
و یاد بگیریم که قبل از هر چیز، محبت کنیم.
محبت…
محبت…
و باز هم محبت.
شاید آن مسافر قرار بود درمان شود؛
اما آن روز، این من بودم که باید چیزی را یاد میگرفتم.
1 دیدگاه